فائزون|حق نداری به جبهه بروی!

حق نداری به جبهه بروی!

شهید علی کسایی قهرمان اصلی کتابی که قرار است به زودی تقریظ رهبر معظم انقلاب بر آن منتشر شود، یکی از مسئولین ارتش است که به او اجازه نمی‌دادند به جبهه برود.

کدخبر : 38653 | تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۴|۰۹:۰۰

به گزارش فائزون؛«داداشم قبل انقلاب دوره افسری خود را در ارتش شاه می‌گذراند.» این را محمود کسایی برادر کوچک‌تر علی کسایی از شهدای دوران دفاع مقدس می‌گوید و تعریف می‌کند: «وقتی امام(ره) دستور فرار سربازها را دادند، علی یکی از کسایی بود که فرار کرد. علی همزمان دانشجوی زبان و ادبیات عرب دانشگاه مشهد هم بود‌ و از همان جا فعالیت‌های سیاسی‌اش شروع شد. امام(ره) آن موقع‌ها گفته بود سربازهای شاه که به مردم شلیک می‌کنند، انسان نیستند، خوی حیوانی دارند. یک بار من و علی با هم رفته بودیم تظاهرات که سربازهای شاه افتادند دنبالمون. من تونستم از زیر دست و پایشان فرار کنم، اما توانستند علی را بگیرند. با چشمانم دیدم سربازها وقتی او را گرفتند و به سمت ماشین‌های ارتش بردند، اولین کار که کردند، پیشانی او را گاز گرفتند! آن روزها گذشت و انقلاب پیروز شد. بعد انقلاب شهید دستغیب به علی دستور داد که «شما در ارتش بمان. در موقعیت الان واجب است که شما بمانی.» علی هم قبول کرد و شد مسئول عقیدتی ـ سیاسی. او مرتب به تهران می‌رفت و ارتشی‌های وابسته به شاه را شناسایی می‌کرد و گزارش می‌داد تا پرونده‌هایشان تشکیل شود. از بین آن‌ها افرادی که در کشتار مردم دست داشتند، جنایت کرده بودند و قابل اصلاح نبودند را هم شناسایی می‌کرد. خیلی از منافقین را هم شناسایی کرده بود. حتی از ترورها هم جام سالم به در برده بود و فقط باعث جانبازی‌اش شده بود. حتی یک کتاب هم نوشت که اسمش «منافقین در قرآن و نهج‌البلاغه» بود. آخر او وقتی مشهد بود، درس‌های حوزه را هم می‌خواند و می‌دانستیم از این چیزها سر در می‌آورد. کتاب «متقین از دیدگاه قرآن و نهج‌البلاغه» را هم نوشته بود و حافظ نهج‌البلاغه هم بود و آن را تدریس هم می‌کرد.
جنگ که شروع شد، جبهه رفتنش هم شروع شد. هم سخنرانی می‌کرد، هم به کارهای سپاه می‌رسید، هم کلاس‌هایش برقرار بود و کلی از شاکردهایش به خاطر سخنرانی‌های او ساکشان را می‌بستند و راهی جبهه می‌شدند و چه بسا به شهادت هم می‌رسیدند. از یک جایی به بعد آن قدر هر بار از جبهه زخمی برمی‌گشت، که مسئولین و روحانیون از تهران و شیراز به او دستور دادند که «دیگر حق نداری به جبهه بروی. ما به تو نیاز داریم.» انگار کشتی‌هایش غرق شده بود. به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شدند که بگذارند علی به جبهه برود. سال ۶۶ بود و علی حس کرده بود فرصتش برای شهادت رو به اتمام است. آخر هم رفت سراغ امام جمعه موقت شیراز آیت‌الله فاطمی و به او گله کرده بود که نمی‌گذارند به جبهه برود. علی وقتی دید او هم راضی نمی‌شود، زد به سیم آخر و گفت: «خواهش می‌کنم ... این آخرین فرصت را از من نگیرید. من قول می‌دهم اگر شهید شدم شما را شفاعت کنم.» همین شد که توانست رضایت بگیرد و راهی جبهه شود. همان بار هم روز عید غدیر به شهادت رسید؛ مثل روز ازدواجش و روز تولدش که در عید غدیر بود. بعد از شهادتش اساتید حوزه‌اش به دیدن ما آمدند و گفتند: «علی در حد اجتهاد درس خوانده بود؛ یعنی لازم نبود از کسی تقلید کند.» اما علی هیچ وقت نه لباس روحانیت تنش می‌کرد و نه حتی لباس ارتش. همیشه با لباس شخصی رفت و آمد می‌کرد. » کتاب «آخرین فرصت» به قلم سمیرا اکبری بخشی از زندگی شهیدعلی کسایی را از زبان همسر این شهید روایت می‌کند. به زودی قرار است تقریظ مقام معظم رهبری بر این کتاب منتشر شود.
 
انتهای پیام/

ارسال نظر






captcha
ارسال