روایت شهید غیوران از شکنجه پدر و مادرش توسط رژیم پهلوی+ سند

کد مطلب: 38703  |  تاريخ: یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴  |  ساعت: ۱۱:۲۲


روایت شهید غیوران از شکنجه پدر و مادرش توسط رژیم پهلوی+ سند

شهید «مجتبی غیوران» زندگی پر فراز و نشیب خود را به رشته تحریر درآورده و در آن از دورانی تلخ کودکی سخن گفته که پدر و مادرش توسط رژیم پهلوی دستگیر، شکنجه و زندانی شده بودند.

به گزارش فائزون به نقل از گروه ساجد دفاع‌پرس: پیروزی انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره)، مرهون مقاومت و خون‌های مجاهدانی است که در راه مبارزه با طاغوت، زیر شکنجه‌ها و جوخه‌های اعدام دستگاه ظلم و جور حکومت پهلوی، زمینه‌ساز استقلال، آزادی و اقتدار امروز جمهوری اسلامی ایران شدند؛ همان مردان و زنانی که تنها خودشان مورد ظلم قرار نمی‌گرفتند، بلکه خانواده‌های آن‌ها نیز یا از طرف دستگاه امنیتی رژیم پهلوی تحت فشار قرار می‌گرفتند، یا این‌که اعمال وحشیانه عمال پهلوی، تأثیر منفی روی خانواده‌ها خصوصاً کودکان‌شان داشت.

سندی که در ادامه مشاهده می‌کنید، روایت شهید «مجتبی غیوران» از زندگی پر فراز و نشیب خود پس از دستگیری پدر و مادرش توسط دستگاه امنیتی رژیم پهلوی در دروان کودکی‌اش است، درحالی که پدر و مادرش از شکنجه‌های ساواک آسیب دیده و به سال‌های زیادی تحمل زندان محکوم شده بودند که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران آزاد شدند.

بسم الله الرحمن الرحیم

۱۳۶۱/۱۲/۳

من کوچک که بودم. تقریباً ۱.۵ یا ۲ ساله، مادر و پدرم رفتند مکه و من را خانه خاله نیّر گذاشته. وقتی که کوچک بودم، در فامیل خیلی با تربیت بودم، با هیچ‌کس دعوا نمی‌کردم، فقط اگر کسی مرا می‌زد، می‌خورد. ۴ یا ۴.۵ سال بیشتر نداشتم که از مغازه تلفن زدند و گفتند که بابا را گرفته‌اند؛ ما زود خودمان را این‌ور و اون‌ور کردیم، بعد من رفتم خانه عمه عفت، خانم هم آن‌جا بود. خانم گفت چه شده است؟ با غم گفتم: نمی‌دونی، اگر بهت بگم غش می‌کنی (آخه بابا مامانم را گرفته بودند) مادر و پدرم را گرفتند و به زندان بردند. مادرم با (حیله‌ای که زد) آزاد شد، بعد از ۱۵ روز دوباره آمدند و مادرم را گرفتند (چون یکی او را لو داده بود). من رفتم خانه خاله نیّر، حسین رفت خانه عمو قاسم، و مریم هم رفت خانه عمه عفّت. من یک روز خانه عمه نصرت بودم و داشتم با حمید و فائزه بازی می‌کردم که یک‌دفعه به یاد بابا و مامان افتادم، بغضم گرفت، نمی‌خواستم کسی بفهمد، بعد خوابیدم روی زمین و کمی گریه کردم و بعد یواشکی اشک‌هایم را پاک کردم و به بازی ادامه دادم. تقریباً یک سال بود که پدر و مادرم را ندیده بودم. بعد از یک سال، ماهی یک‌بار و بعد هفته‌ای یک‌بار به دیدار کبوتران گمشده‌مان، به زندان می‌رفتیم. خاطره‌هایی داشتیم: خواب می‌دیدم که تبر می‌کوبند بر کمر پدرم، خواب می‌دیدم که... [شلاق...]. راستی نگفتم پدرم را از بس که شکنجه کرده بودند، یک قسمت بدنش فلج شده بود [سر را داخل آب نگه داشتن ـ آب جوش ریختن و...] وقتی به بیمارستان شهربانی رفته بود و... برای هم نامه می‌نوشتیم و جواب نامه را می‌دادیم.

زندگی پرفراز و نشیب کودکی که پدر و مادرش شکنجه می‌شدند+ سند

من ۷ سال داشتم که خاله نیّر من را گذاشت مدرسه برهان. خوب درس می‌خواندم، همچنین کلاس دوم [دوچرخه خرید خاله] کلاس سوم به مدرسه اثنی‌عشری رفتم [با بچه‌های خاله سر و کله می‌زدیم، بازی می‌کردیم و همچنین دعوا ـ مهیا، امید، مریم، نرگس، فاطمه، ریحانه، راحله] راستی تابستان‌ها می‌رفتم خانه عمو قاسم و با عباس بازی می‌کردم، گاهی هم دعوا و گاهی با هم دست به یکی می‌کردیم و زهره و فهیمه را اذیت می‌کردیم؛ البته بیشتر فقط عباس [عمو قاسم ـ محبوبه خانم = کاظم، عباس، زهره، فهیمه، مهدیه، مهدی]. کلاس چهارم را در مدرسه زمان [در خانه عمو قاسم] گذراندم. راهپیمایی و تظاهرات و بالاخره انقلاب شروع شده بود. ما تک و توک در بعضی‌ها شرکت می‌کردیم ـ تاسوعا راهپیمایی عظیم ـ عاشورا [که قرار بود ساواکی‌ها با هلی‌کوپتر بیایند و مردم را تیرباران کنند که به‌دست چند تن از جانبازان ارتش در ناهارخوری به درک واصل شدند] راهپیمایی عظیمی که ما هم در آن شرکت داشتیم.

شب که برگشتیم اتفاق تازه و جالبی برایم رخ داد و آن (مادرم به ۱۵ سال حبس محکوم شده بود) آزادی مادرم بود، بعد از چهار و نیم سال اسارت در قصر. آزادی پدرم هم تقریباً یک ماه بعد رخ داد. پدرم به حبس ابد محکوم بود. در این مدت اتفاقات تازه‌ای رخ داد: شاه فرار کرد. در همان‌روز علی محبعلی شهید شد.

زندگی پرفراز و نشیب کودکی که پدر و مادرش شکنجه می‌شدند+ سند
زندگی پرفراز و نشیب کودکی که پدر و مادرش شکنجه می‌شدند+ سند
زندگی پرفراز و نشیب کودکی که پدر و مادرش شکنجه می‌شدند+ سند انتهای پیام/


چاپ خبر