روایت یک جانباز در آینه محرم؛ از ۶۵ روز فراموشی تا ۴۰ سال ترکش

کد مطلب: 37499  |  تاريخ: سه شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵  |  ساعت: ۰۸:۴۱


در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

روایت یک جانباز در آینه محرم؛ از ۶۵ روز فراموشی تا ۴۰ سال ترکش

آتش بی‌امان. حمله هوایی. سوختگی درجه دو و سه. ترکشی که ۴۰ سال در جمجمه جا خوش کرد. ۶۵ روز فراموشی مطلق. این، خلاصه مجروحیت جانباز ۷۰ درصد علی رامیار، در عملیات مریوان است. روایتش، روایت «عباس‌»هایی است که در کربلای غرب، با لب تشنه از حریم خاک دفاع کردند. امروز که در دهه اول محرم، ماتم حسین(ع) برپاست، خاطرات این رزمنده، بوی خون خدا می‌گیرد و یادآور عاشوراییان گمنامی است که لبیک یا حسین(ع) را در جبهه‌ها به جا آوردند.

به گزارش فایزون به نقل از  نوید شاهد استان قزوین، امروز، دل‌های مومنان در سوگ شهید کربلا، حسین‌بن‌علی(ع)، می‌تپد و کوچه و بازار، غرق در سیاهی و عزا و ماتم است. امام حسین(ع) در روز عاشورا، با ۷۲ یار وفادارش، در برابر لشکر کفر و نفاق ایستاد و با نثار خون خود، اسلام را زنده نگه داشت. سنگر‌های جبهه‌های دفاع مقدس ما نیز، تکرارِ همان خیمه‌گاه عشق بود. علی رامیار، جانباز ۷۰ درصد، یکی از آن رزمندگانی است که در کربلای غرب و جنوب، درس «هیهات منا الذله» را از مولای خود آموخت. وی که اگر دوره آموزش را جدا حساب کند، حدود ۲۱ ماه به عنوان سرباز ارتش، مستقیماً در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور خدمت کرده است، با نثارِ جان و تن خود، سند دیگری بر تداوم راه عاشورا رقم زد. در این روز‌های عزاداری، روایت مجروحیت و زندگی پرفراز و نشیب‌اش، همچون روض‌های است که نه از زبان یک راوی، بلکه از دل یک سوخته جنگ شنیده می‌شود؛ روایتی که در آن می‌توان تبلور وفا، ایثار، مظلومیت و مقاومت حسینی را به تماشا نشست.

عاشورا در غرب کشور؛ مریوان، ۸ مرداد ۱۳۶۷

جانباز ۷۰ درصد علی رامیار، روایت خود را این گونه آغاز می‌کند که تاریخ دقیق مجروحیتش هشتم مرداد ماه سال ۱۳۶۷، حدود ساعت ۱۰ صبح بوده است. وی اگر دوره آموزش را جدا حساب کند، حدود ۲۱ ماه به عنوان سرباز ارتش، مستقیماً در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور خدمت کرده است. در آن روز سرنوشت‌ساز، در منطقه مریوان، درگیر عملیاتی سنگین می‌شود که منجر به مجروحیت شدیدش می‌گردد. شدت جراحات به حدی بود که دچار سوختگی درجه دو و سه شده و ترکشی نیز در جمجمه‌اش باقی می‌ماند که تا ۴۰ سال بعد، همچنان در بدنش جا خوش کرده بود. این مجروحیت، نقطه عطفی در زندگی‌اش شد؛ نقطه‌های که پایان حضور مستقیم وی در جبهه‌ها و آغاز یک مسیر سخت و طولانی از درمان و بازتوانی بود. این روز، برایش به اندازه روز عاشورا، سرنوشت‌ساز و خونین بود؛ روزی که با نیت «اِنَّ الْحُسَیْنَ مِصْبَاحُ الْهُدَی وَ سَفِینَةُ النَّجَاةِ» (همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است)، قدم در راهی گذاشت که تا ابد، نامش را در زمره یاران سیدالشهدا(ع) ثبت کرد.

۶۵ روز فراموشی مطلق؛ پدیده‌ای عجیب در روند بهبود

اما یکی از عجیب‌ترین اتفاقاتی که برای این جانباز رخ داد، پدیده پزشکی پس از مجروحیت بود. به دلیل ضربه مغزی نسبتاً شدید، برای مدت حدود ۶۰ تا ۶۵ روز، حافظه کوتاه مدتش دچار اختلال شد. تقریباً هیچ خاطر‌ه‌ای از روز مجروحیت و حتی روز‌های قبل از آن نداشت؛ همه چیز مانند مه بود. او نمی‌توانست به یاد آورد که چه اتفاقی برایش افتاده، چگونه مجروح شده و چه کسانی در کنارش بوده‌اند. این دوران برایش و خانواده‌اش بسیار دشوار و نگران‌کننده بود، چرا که هیچ کس نمی‌دانست این وضعیت تا کی ادامه خواهد یافت و آیا حافظه‌اش به حالت عادی بازخواهد گشت یا خیر.

کم‌کم و با گذشت زمان، خاطرات مانند تکه‌های پازل به یادش آمدند. هر روز یک بخش کوچک از آنچه اتفاق افتاده بود، در ذهنش روشن می‌شد تا اینکه پس از بیش از دو ماه، توانست تصویر نسبتاً کاملی از ماجرا را بازیابی کند. این ۶۵ روز را می‌توان با دوران اسارت خاندان عصمت و طهارت در کاروان اسرای کربلا مقایسه کرد که در میان بیگانگان و غربت، روزگار سختی را سپری کردند. رامیار می‌گوید: «انگار همه چیز مثل مه بود و تکه‌های پازل خاطرات، یکی یکی به مرور زمان به ذهنم برگشت.» این بازگشت تدریجی حافظه، شاید به مانند آن بود که پس از واقعه کربلا، حقایق نیز با گذشت زمان، ذره ذره بر دل‌های مومنان آشکار شد.

پس از ترخیص از بیمارستان، تحت نظر دکتر خواجه، متخصص مغز و اعصاب در بیمارستان رجایی قزوین قرار گرفت. چند ماه بعد از مرخصی، دچار عارضه جدیدی شد. لرزش‌های مقطعی و گاهی بیهوشی‌های کوتاه در نیمه راست بدنش. این بار نزد دکتر «کاغذچی»، نورولوژیست معروف رفت. پس از معاینات دقیق، دکتر تشخیص داد که این عوارض ناشی از ضربه مغزی وارده است و گفت باید چهار سال پیوسته قرص «فنوباربیتال» مصرف کند. رامیار طبق دستور پزشک عمل کرد و پس از پایان دوره چهار ساله، خوشبختانه آن عوارض دیگر برنگشت و توانست به زندگی عادی خود ادامه دهد، هر چند که آثار آن حادثه تا همیشه با او باقی ماند. صبر و استقامتش در این دوران درمان، یادآور صبر حضرت زینب(س) در برابر مصائب جان کاه پس از عاشوراست.

روز‌های پایانی جنگ و خبری که باورکردنی نبود؛ پذیرش «جام زهر» در نیمه هوشیاری

رامیار در ادامه به روز‌های پایانی جنگ اشاره می‌کند. وی در آن ایام در مرخصی استعلاجی در خانه بود و به دلیل شدت جراحات، هنوز وضعیت جسمی مناسبی نداشت. روزی که قطعنامه نهایی شد، زن برادرش با شتاب به سمتش آمد و گفت: «علی، شنیدی؟ جنگ تموم شده!»، اما رامیار باور نمی‌کرد. در آن روزها، اخبار آنچنان شفاف و قابل اعتماد نبود و شایعات زیادی در میان مردم پیچیده بود. سه روز به پایان مرخصی‌اش مانده بود. با وجود اینکه هنوز وضع جسمی مساعدی نداشت و پزشکان به ایشان توصیه به استراحت کرده بودند، تصمیم گرفت به منطقه برگردد تا از نزدیک ببیند چه خبر است و اگر جنگی در جریان است، در کنار همرزمانش باشد.

اما در نهایت، در همان دوران بستری در بیمارستان امام خمینی(ره) تهران بود که جنگ رسماً به پایان رسید. آن سخنرانی تاریخی امام خمینی(ره) و «جام زهر» را او در آن حالت نیمه هوشیار مستقیم نشنید و جزئیاتش را بعد‌ها از رفقا و از طریق اخبار و رسانه‌ها فهمید. پیش از آن، در میان رزمنده‌ها یک شایعه همیشگی بود که «امسال آخر جنگ است»، اما سال‌ها می‌گذشت و جنگ ادامه داشت. به همین دلیل، پذیرش پایان آن، برای خیلی از رزمنده‌ها سخت بود. آنها سال‌ها با این امید و آرزو زندگی کرده بودند که جنگ به پایان برسد، اما وقتی لحظه فرا رسید، بسیاری از آنها مانند رامیار در بیمارستان بستری بودند و نتوانستند آن روز تاریخی را در کنار همرزمانشان جشن بگیرند یا حتی آن را به درستی درک کنند. این لحظه، او را به یاد لحظه‌ای می‌اندازد که امام حسین(ع) در ظهر عاشورا، در سخت‌ترین حالت نابرابری، تنهایی خود را درک کرد و تسلیم حکم خدا شد. پذیرش این پایان تلخ از سوی رزمندگان، نوعی «جام زهر» دیگر بود که هر کدام به نوعی آن را نوشیدند.

رفاقت‌های ناب جبهه؛ جایی که همه چیز تقسیم می‌شد

اما شاید دل‌نشین‌ترین بخش خاطرات رامیار، توصیف رفاقت‌های ناب جبهه است. با چهر‌های روشن و لبخندی بر لب، گویی که در محضرِ اصحاب امام حسین(ع) نشسته است، می‌گوید: «رفاقت رزمنده‌ها را با هیچ چیز دیگری نمی‌توان مقایسه کرد. یک صمیمیت ناب، خالصانه و برادرانه که در کوره مشترک خطر و دوری از خانواده جوش خورده بود. با هم همه چیز را تقسیم می‌کردیم: غذا، آب، سیگار، پتو، و حتی درد و دلها. پول‌های پیش پرداختی که می‌گرفتیم را به هم قرض می‌دادیم بدون اینکه رسیدی باشد.»

وی یادآور می‌شود که بعد از مجروحیت، مبلغی از او پیش یکی از بچه‌ها مانده بود و پول یکی دیگر هم پیش او. بعد‌ها که پراکنده شدند و هرکس به شهر خودش برگشت، دیگر نتوانستند همدیگر را پیدا کنند و آن پول‌ها هیچ وقت به صاحبان‌شان نرسید. اما در آن شرایط، مادیات هیچ معنایی نداشت. برای آنها، عشق به هم و عشق به هدفشان بود که زندگی می‌کردند. اصلاً فکر راحت طلبی و کمبود در ذهن‌شان نبود. آنها در سخت‌ترین شرایط، با کمترین امکانات، اما با بالاترین سطح معنویت و ایثار، به دفاع از میهن خود ادامه می‌دادند. این دقیقاً همان روایتی است که از یارانِ باوفای امام حسین (ع) در شب عاشورا شنیده می‌شود؛ آنان که حتی یک قطره آب را با یکدیگر قسمت میکردند و از جان خود برای حفظِ جانِ دیگری می‌گذشتند. رامیار با حسرت بر این ایام می‌افزاید: «کاش آن فرهنگ جبهه، آن ایثار، آن صداقت و آن احساس مسئولیت نسبت به هم، در جامعه امروز ما هم جاری بود. حتی مدیران صنعتی هم معتقدند اگر آن روحیه و اخلاق کاری به بدنه اقتصاد کشور منتقل می‌شد، امروز جایگاه بسیار بهتری داشتیم. این جمله با تأکید بر این نکته گفته می‌شود که آنچه در جبهه شکل گرفت، تنها یک فرهنگ نظامی نبود؛ بلکه یک مکتب زندگی بود که می‌توانست الگویی برای همه عرصه‌های اجتماعی و اقتصادی کشور باشد.

خاطر‌ه‌های تلخ از تپه ۴۰۲ سومار؛ ۴۸ ساعت آتش بیامان و شهادت جوان خویی

رامیار یک خاطره تلخ و تأثیرگذار از منطقه سومار روایت می‌کند که نشان می‌دهد رزمندگان در چه شرایط طاقت‌فرسایی به انجام وظیفه می‌پرداختند. وی می‌گوید روی تپه‌ای به نام «۴۰۲» مستقر بودند که عراق ۴۸ ساعت تمام، بی‌وقفه آن منطقه را با کاتیوشا و توپخانه سنگین می‌کوبید. زمین می‌لرزید و هوا پر از دود و غبار بود و هیچ کس نمی‌دانست آیا لحظ‌های آرامش برقرار خواهد شد یا نه. یک شب برای دیدار دوستان به خط اول رفته بودند که حمله عراقی‌ها شروع شد و نتوانستند به موضع خود بازگردند.

صبح روز بعد، یکی از بچه‌های خوی، برای نماز و وضو رفت جلوی سنگر. ناگهان یک ترکش خمپاره کمانه کرد و دقیقاً به ایشان اصابت کرد و درجا به شهادت رسید. این جوان خویی، درست مانند حضرت علی‌اصغر(ع) که در آغوش پدر، زیر تیر سه شعبه به شهادت رسید، در محراب نماز و عبادت به دیدارِ معشوق شتافت. رامیار با اندوه فراوان این صحنه را به یاد می‌آورد و می‌گوید که با وجود این صحنه‌های دلخراش، روحیه جمعی‌شان شکننده نمی‌شد. آنها به همدیگر قوت قلب می‌دادند و هیچکس اجازه نمی‌داد ترس یا ناامیدی بر آنها غلبه کند. ایمان‌شان به هدف و عشقی که به یکدیگر داشتند، آنها را در برابر این همه وحشت و مصیبت استوار نگه می‌داشت.

زندگی پس از جنگ؛ از حقوق دو هزار تومانی تا ۱۷ سال کار در شرکت صنعتی

زندگی پس از جنگ برای رامیار آسان نبود. وی پس از بهبودی نسبی، پرونده پزشکی‌اش در بیمارستان‌های ارتش تکمیل و نهایتاً به عنوان معاف پزشکی شناخته شد، در حالی که ۲۴ ماه خدمت کرده بود. پرونده او به بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین ارجاع داده شد. ابتدا درصد جانبازی‌اش ۳۵ درصد تعیین شد و سپس پس از بازبینی و بررسی‌های بیشتر به ۴۵ درصد ارتقا یافت و در نهایت به ۷۰ درصد رسید.

اما در سال‌های اولیه پس از جنگ، حمایت مالی چندانی از جانبازان وجود نداشت. تا دوره دهه ۷۰ و اوایل ۸۰، جانبازان حقوق منظم و قابل توجهی دریافت نمیکردند. رامیار به یاد می‌آورد که گاهی ماهی دو هزار تومان، گاهی کمتر از آن، به عنوان حقوق یا کمک معیشت به آنها پرداخت می‌شد. زندگی واقعاً در تنگنا بود و بسیاری از جانبازان مانند او، با وجود جراحات شدید جسمی، مجبور بودند به فکر تأمین معاش خانواده خود باشند. این وضعیت، درست مانند مظلومیت و غربتِ خاندانِ اهل بیت (ع) در پس از عاشوراست که حتی با وجود حقانیت و مظلومیت فراوان، سال‌ها در تنگنا و فشارِ اقتصادیِ حاکمان اموی قرار گرفتند. این وضع تا زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی و اجرای طرح‌های حمایتی بهتر و منظم‌تر، ادامه داشت.

بعداً رامیار تحت پوشش اشتغال بنیاد شهید قرار گرفت و در یکی از شرکت‌های تحت پوشش شهرک صنعتی قزوین استخدام شد. وی ۱۷ سال تمام در آن شرکت کار کرد و با وجود درد‌ها و محدودیت‌های جسمی، تلاش کرد تا به عنوان یک نیروی کار مفید به جامعه خدمت کند. یادش هست یکی از روز‌های سال ۱۳۷۹، وقتی به حساب بانکی‌اش سر زد، با تعجب دید مبلغ ۱۰۰ هزار تومان واریز شده است. باور نمی‌کرد و فکر کرد اشتباهی رخ داده یا این مبلغ برای چند ماه جمع شده است. اما بعداً فهمید که این، شروع پرداخت حقوق نسبتاً منظم جانبازان بود که کم‌کم وضعیت معیشتی آنها را بهبود بخشید.

حسرت نیمه تمام دانشگاه؛ افسوسی که هرگز از دلش بیرون نرفت

در زمینه تحصیل، رامیار در سال ۱۳۷۱ با مشاهده آگهی تحصیل آزاد برای ایثارگران، به همراه دوست جانبازش، آقای «رضا ملک‌پور»، ثبت‌نام کرد و موفق به اخذ دیپلم شد. دوستش مسیر را ادامه داد و به لیسانس رسید، اما رامیار به دلایل مختلف از جمله مشکلات جسمی و اقتصادی، نتوانست بلافاصله ادامه تحصیل دهد.

با این حال، او هرگز از آرزوی خود دست نکشید و بعد‌ها در سال ۱۳۹۰ در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته حقوق دانشگاه آزاد واحد قزوین پذیرفته شد. ورود به دانشگاه برایش یک پیروزی بزرگ بود؛ چراکه سال‌ها برای رسیدن به این لحظه تلاش کرده بود. اما متأسفانه تنها دو ترم بیشتر دوام نیاورد. ترکیب درد‌های جسمی ناشی از جانبازی، دوری راه از منزل تا دانشگاه، و مسئولیت سنگین زندگی و فرزندان، باعث شد مجبور به ترک تحصیل شود. این تصمیم، افسوسی است که هنوز هم آن را می‌خورد و هرگاه از آن روز‌ها یاد می‌کند، اندوهی عمیق در چشمانش نمایان میشود. او همچنان امیدوار است که روزی شرایط برای ادامه تحصیل فراهم شود و بتواند این آرزوی دیرینه خود را به سرانجام برساند. این افسوسِ نیمه تمام دانشگاه، برای او همچنان می‌ماند؛ مانند افسوسی که حضرت زینب(س) از ندیدن یاران و برادران خود در کربلا داشت و تا آخر عمر، غم آن روز‌ها را به دل داشت.

ازدواج، فرزندان و زندگی امروز؛ بزرگترین ثروت زندگی

ازدواج رامیار در سال ۱۳۶۸ انجام شد، حدود یک سال پس از مجروحیتش. حاصل این ازدواج، چهار فرزند عزیز (سه دختر و یک پسر) است که او آنها را بزرگترین ثروت زندگی‌اش می‌نامد. با وجود تمام سختی‌ها و مشکلاتی که در طول سال‌ها با آنها مواجه بوده، وجود فرزندانش همیشه به او امید و انگیزه داده است. متأسفانه این ازدواج به دلایلی به جدایی انجامید و رامیار سال‌هایی از زندگی را به تنهایی سپری کرد.

وی اکنون بازنشسته شده است. پس از ۱۷ سال کار در آن شرکت صنعتی، با شرایط خاصی بازخرید شد و از آن مجموعه جدا گردید. پس از آن، چند سالی به کار‌های آزاد و نیمه وقت مشغول بود تا اینکه نهایتاً با دریافت حداقل حقوق بازنشستگی، به طور کامل از کار کردن کنار کشید. اکنون بیشتر وقتش را با خانواده، به ویژه نوادگان عزیزش میگذراند و سعی میکند با مطالعه و پیگیری اخبار روز، ذهنش را فعال و پویا نگه دارد. ایشان معتقد است که کهولت سن و بازنشستگی نباید به معنای کناره‌گیری از جامعه باشد و هرکس به اندازه توان خود باید در جریان تحولات کشور قرار گیرد.

نگاه جامعه به جانبازان؛ نسل جوان و خلأ فرهنگی بزرگ، فاصله تا درک حقیقت عاشورا

رامیار درباره نگاه جامعه به جانبازان صادقانه و صریح صحبت می‌کند و می‌گوید که این نگاه یکدست و مثبت نیست و فراز و نشیب‌های بسیاری داشته است. بخشی از این مسئله، به عملکرد برخی رسانه‌ها و نهاد‌های فرهنگی و حمایتی برمیگردد. به باور او، در دهه ۸۰، گاهی در رسانه‌ها بیش از حد روی «امتیازات خاص جانبازان» تاکید می‌شد، طوری که برخی از مردم عادی ممکن بود این تصور اشتباه را پیدا کنند که همه جانبازان در رفاه کامل به سر می‌برند و از همه امکانات برخوردارند. بعد‌ها این نوع اطلاع‌رسانی کمرنگ شد و رویکرد‌های متعادل‌تری در پیش گرفته شد، اما آن تصور اولیه در ذهن بخشی از جامعه باقی ماند و همچنان تأثیر خود را بر نگرش عمومی نسبت به جانبازان می‌گذارد.

از طرفی، به گفته رامیار، در برخی فراخوان‌های استخدامی می‌نویسند «اولویت با خانواده شهدا و جانبازان است». این امر اگرچه درست و عادلانه است، اما گاهی بدون فرهنگ‌سازی لازم انجام میشود و می‌تواند در میان سایر افراد جامعه حساسیت آفرین باشد. به باور وی، کسی که خودش یا خانوادهاش جبهه و جنگ را از نزدیک دیده‌اند، عمق فداکاری جانبازان و شهدا را می‌فهمد و با احترام و تکریم با آنها برخورد می‌کند. اما نسل جوانی که آن فضای پر التهاب و پر از ایثار را درک نکرده، ممکن است نتواند به درستی بفهمد که آن نوجوان ۱۴-۱۵ ساله داوطلب، در آن بیابان‌های سوزان جنوب و کوه‌های یخ زده غرب کشور، با چه انگیزه پاک و غیرمادی حاضر شد از جانش بگذرد و همه چیز خود را فدا کند. نه ماشینی در کار بود، نه پول و نه مقامی. فقط عشق به وطن، ایمان راسخ به آرمان‌های انقلاب و احساس مسئولیت عمیق در قبال همرزم و میهن بود که آنها را به این راه کشاند. این تصور نادرست، درست مانند روایتی است که بعد از عاشورا، عد‌های از مردمِ کوفه، مصائب اهل‌بیت(ع) را درک نکردند و گمان کردند که حضرت سجاد(ع) و کاروان اسرا، اسیران عادی هستند، در حالی که آنها فرزندان پیامبر و امامان معصوم(ع) بودند.

رامیار با تاکید می‌گوید که آموزش این ارزش‌ها به نسل جدید بسیار کمرنگ شده و این یک خلأ بزرگ فرهنگی است که می‌تواند عواقب جبرانناپذیری به همراه داشته باشد. او پیشنهاد می‌کند که مسئولان فرهنگی و آموزشی کشور، برنامه‌های جدیتر و مؤثرتری برای آشنایی نسل جوان با فرهنگ ایثار و شهادت و ارزش‌های دوران دفاع مقدس تدوین و اجرا کنند تا این گنجینه ارزشمند از یاد‌ها نرود.

آرزو‌ها و دغدغه‌ها؛ از آرزوی ملی تا شخصی، به امید ظهور عدالت حسینی

آرزو‌های رامیار چندلایه و گسترده است و از دغدغه‌های شخصی تا مسائل کلان ملی را در بر می‌گیرد. نخستین و مهمترین آرزوی او، سلامتی و سربلندی برای تمام مردم ایران است، به ویژه خانواده‌های محترم شهدا، جانبازان و آزادگان که بار سنگینی را به دوش کشیده‌اند و سالهاست با افتخار و صبر، این راه را ادامه می‌دهند. وی آرزو می‌کند که جوانان این مرز و بوم، با هوشمندی، تلاش و همت بلند، در سایه امنیتی که به بهای خون بهترین فرزندان این سرزمین به دست آمده، به قله‌های علمی، فرهنگی و اقتصادی دست یابند و ایران را به جایگاهی شایسته و سربلند در جهان برسانند. او معتقد است که جوانان امروز، اگر به درستی هدایت شوند و انگیزه‌های لازم در آنها ایجاد شود، می‌توانند افتخارات بزرگی برای کشور رقم بزنند.

در سطح شخصی‌تر، رامیار آرزو دارد که سلامتی نسبی‌اش حفظ شود تا بتواند همچنان خدمت کوچکی به جامعه‌اش ادامه دهد و از تجربیاتش برای کمک به دیگران استفاده کند؛ و همانطور که پیشتر اشاره کرد، آرزوی دیرینه و بر زمین مانده‌اش این است که اگر شرایط فراهم شود، دوباره به دانشگاه برگردد و تحصیل در رشته حقوق را که به آن علاقه‌مند است، به سرانجام برساند و مدرک آن را دریافت کند. این آرزو، نشان از عطش علمی و پشتکار او دارد که حتی پس از سال‌ها و با وجود تمام موانع، همچنان در قلبش زنده است.

دعایی برای بهبود وضع معیشت و اقتصاد کشور

رامیار در پایان این گفت‌وگوی طولانی و صمیمانه، از صمیم قلب دعا می‌کند که مشکلات بزرگ اقتصادی و معیشتی که گریبان مردم به ویژه قشر ضعیف و متوسط جامعه را گرفته است، به زودی و به خیر و خوشی حل شود و مردم بتوانند با آسایش و آرامش بیشتری زندگی کنند. وی که با حقوق بازنشستگی نسبتاً بالای ده میلیونی خود (که در مقایسه با بسیاری از مردم، رقم قابل قبولی است) هم گاهی می‌بیند که به سختی می‌تواند هزینه‌های جاری زندگی را مدیریت کند، حال آن خانواد‌های را که با درآمد سه یا چهار میلیون تومان باید زندگی و مخارج خود را بگذراند، به خوبی تصور می‌کند و درد آنها را از نزدیک درک می‌کند.

دعای قلبی و همیشگی او این است که مسئولین در هر جایگاه و هر سطحی که هستند، با وجدان پاک و احساس مسئولیت کامل و صادقانه، در جهت خدمت به مردم گام بردارند و گره‌های کور کار کشور یکی پس از دیگری باز شود. او امیدوار است که دولت بتواند در زمینه اشتغال جوانان، مهار گرانی و تورم، و ایجاد آرامش و ثبات در زندگی مردم، گام‌های عملی و موثری بردارد. انشاءالله که این روز‌ها به زودی فرا رسد و مردم از این فشار‌های اقتصادی رهایی یابند.

وصیت‌نامه یک جانباز در سوگ حسین (ع)

وی با لبخندی آرام و نگاهی پر از امید به آینده، اینگونه سخنان خود را به پایان می‌برد: فکر می‌کنم تقریباً همه آنچه در خاطرم بود و ارزش گفتن داشت، با شما در میان گذاشتم. از خاطرات کودکی در روستا و روز‌های ساده و بی‌آلایش آن دوران، تا روز‌های سخت و شیرین جبهه که هر لحظه‌اش برای من یک درس بزرگ بود، و تا پستی و بلندی‌های زندگی پس از آن که با همه فراز و نشیب‌هایش، مرا به این نقطه از زندگی رساند. امروز که در دهه اول محرم، یاد و نام حسین(ع) و یارانِ باوفایش زنده شده است، امیدوارم که این روایت کوچک، بتواند چراغی باشد برای درک بخشی از تاریخ این کشور و پلی باشد بین نسل امروز با ارزش‌هایی که بر خون مطهر شهدای کربلا و شهدای دفاع مقدس، جاری و ساری است. انشاءالله که همه ما، در زمره یاران باوفای امام زمان(عج) قرار گیریم و در مسیر تحقق آرمان‌های حسینی، ثابت‌قدم باشیم.



چاپ خبر