به گزارش فائزون به نقل از نوید شاهد استان قزوین، به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س)، در یکی از محلههای قزوین پای صحبتهای مردی نشستهایم که زندگیاش، خود یک آیه از «عشق پس از جراحت» است. میر سجاد میر محمدی، جانباز هفتاد درصد، با لهجه شیرین ترکی و لبخندی که از پشت سبیلهای جوگندمیاش پیدا نیست، اما در صدایش جاری است، از روزهایی میگوید که عشق را پیش از جنگ انتخاب کرد و حتی ترکشِ خمپاره هم نتوانست از عشق خود منصرف کند.
آن سوی خط، عشق منتظر بود
سال ۱۳۶۶. میر سجاد سرباز ارتش است و در منطقه زبیداد دهلران مشغول نبرد با دشمن بعثی. اما پیش از آنکه لباس سربازی به تن کند، پیش از آنکه کلاه آهنی بر سر بگذارد، یک انتخاب کرده بود:«همه میدونستند من اونو میخوام.» دختر عمه. هم نوه عمه، هم نوه خاله. دو طرفه فامیل. در فرهنگ سنتی و مذهبی قزوین و تبریز، چنین ازدواجی هم محکم و پر از حرمت است. وی قبل از سربازی قصد خود را اعلام کرده بود. همه فامیل خبر داشتند. حتی خود دختر. اما جنگ، سربازی و تقدیر، این وعده را به تاخیر انداخت.
میر سجاد میگوید: «قبل از اینکه زخمی بشم قصد داشتم. همه هم میدونستند که من اونو میخوام.» ساده میگوید، بیآلایش، بیتکلف. انگار که عشق، همان قدر برایش طبیعی بوده که نفس کشیدن برایش مهم است.
خمپاره که آمد، عشق نرفت
آن شب را هرگز فراموش نمیکند. خسته از چند روز بیخوابی، با رفیق یزدیاش در سنگر میخوابد. خمپاره میآید. دقیقاً میان این دو. رفیقش شهید میشود. اما میر سجاد. نه مرگ او را میخواهد، نه زندگی رهایش میکند.
ترکش به سرش میزند. چنان شدید که کلاه آهنی استاندارد ایرانی که از جنس کائوچو و مقاوم است - تکه تکه میشود و با ترکش به درون جمجمه فرو میرود. نیم متر آنطرفتر، شهادت. نیم متر این طرفتر، یک زندگی دیگر. وی را به بیمارستان مشهد منتقل میکنند. چهل و پنج روز در کوماست. سه بار عمل جراحی میشود. تب ۴۲ درجه، وان یخ، دستهای بسته، گوش و دستی که از کار میافتد. وقتی به هوش میآید، نمیتواند حرف بزند. فقط میتواند شماره تلفن بنویسد.
نمیداند که آیا آن دختر عمه هنوز منتظر است؟ نمیداند با این نیمهبدنِ فلج، حقی دارد یا نه؟ اما در دلش، عشق همان است که بود.
وقتی «بله» در مقابل نیم تنه فلج سر داده شد
دوران درمان طولانی است. ماهها در بیمارستانهای مشهد و تهران. بالاخره با هواپیما وی را به تهران میآورند. آمبولانس به خانه میرساند. خانواده همه آمدهاند. مادر برای اولین بار پسرش را میبیند با گوش باندپیچی و دستی که کار نمیکند و نیمی از بدن که بیحس است. مادر چیزی نمیگوید. فقط خدمت میکند. پدر که خود رزمنده بوده، ناراحتی را در دل خفه میکند. اما میر سجاد، بعد از بهبودی نسبی، به همان عشق قبل از جنگ فکر میکند.
از وی میپرسیم:«حاج خانم با این وضعیت به شما بله گفتند؟» میخندد و با صراحت پاسخ میدهد: «از خودش بپرسید.» این جمله کوتاه، روایت یک حماسه است. حماسه زنی که میتوانست بگوید «نه»، اما گفت «بله». به عشق قبل از جنگ. به مردی که نیمی از بدنش را در راه دین و میهن جا گذاشته بود، اما دلش هنوز پر از عشق بود.
حضرت زهرا (س) الگوی همسران جانباز
در فرهنگ شیعی، حضرت فاطمه زهرا(س) نه فقط به عنوان دختر پیامبر(ص)، بلکه به عنوان «همراه و همسر مجاهد فی سبیل الله» شناخته میشود. حضرت علی(ع) سالها در خانه فقر و در کنار همسری زیست که از هیچ فداکاری دریغ نکرد. ازدواج آنها در روز اول ذیالحجه، نماد «عشق سادهزیستانه و پرمعنویت» است. حالا پس از قرنها، در قزوین، یک زن دیگر به تاسی از حضرت فاطمه(س) این مسیر را تکرار کرده است.
می سجاد از همسر فداکارش میگوید: هر زحمتی در خانه است همسرم تحمل میکند به عنوان مثال من قرص را نمیتوانم بخورم، باید به دستم بدهد. تا بتوانم بخورم به نظرم همسری که سالها در کنار تخت مردی که نیمه شب درد میکشد، بیدار است، همسری که سالها صبوری میکند وقتی دست و پا، یاری شوهرش نمیکند، یا وقتی که سالها گذشت و فرزند از دست میرود(پسرشان فوت کرده است)، و هنوز ایستاده است. این همان «فاطمی بودن» است. نه در شعار، بلکه در عمل است.
از روز عروسی تا امروز؛ یک عمر صبوری
از روز عروسی میپرسیم. باز هم خندهای کوتاه و پاسخ کوتاه: «ما خوب زندگی کردیم.» همین. دیگر توضیحی نمیدهد. انگار که خوب زندگی کردن، خودش تمام حرف است. خوب زندگی کردن با هفتاد درصد جانبازی. با سردردهای مزمن. با دست و گوشی که کار نمیکند. با قرصهایی که همسر باید در دهانش بدهد. اما حال روحیاش خراب بود اما بعد از ازدواج، بهتر میشود، این یعنی یک «بله» دیگر. بله همسر. بله حضور. بله نماندن در تنهایی. ازدواج برایش، داروی اصلی بود. همانطور که برای حضرت علی(ع)، فاطمه(س) آرامش بود، برای میرسجاد نیز همسرش، آرامش پس از طوفان شد.
دو فرزند، یک فقدان بزرگ
حاصل این ازدواج پر از عشق و صبوری، دو فرزند بود؛ یک پسر و یک دختر. اما تقدیر باز هم امتحان کرد. پارسال، پسرشان فوت کرد. میرسجاد اشاره کوتاهی میکند: پارسال یکی فوت کرد که پسر بود. اکنون یک دختر دارم. باز هم توضیح نمیدهد. باز هم صبوری. گویی این مرد و خانوادهاش، با رنجها کنار آمدهاند نه از سر ناچاری، بلکه از سر ایمان.
نصیحت به جوانها در روز ازدواج علی و فاطمه
در پایان، از میر سجاد میخواهیم برای جوانهایی که امروز، به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س)، قصد ازدواج دارند، حرفی بزند. نگاهی به دور دست میاندازد و میگوید: اکنون کشوری که ما داریم هیچ کسی ندارد» شاید این حرفش، اشاره به این دارد که ازدواج موفق، اول از همه نیازمند «صداقت» و «خدمت خالصانه» است، نه خیانت و دروغ. همان نگاهی که حضرت علی(ع) و فاطمه(س) داشتند: زندگی ساده، اما پر از صفا.
از خمپاره تا خانه عشق
میرمحمدی، امروز مردی است با هفتاد درصد جانبازی، با نیمی از بدن بیحس، با دستی که قرص را نمیتواند بردارد، با گوشی که نمیشنود، اما با دلی که هنوز پر از عشق به همسرش، به کشورش، به خدا و اهلبیت(ع) است.
وی از آن دست مردانی است که برای ناموس و میهنش جنگید، زخم خورد، و باز هم ایستاد؛ در کنارش زنی ایستاده که اگر بخواهیم به ایشان لقبی بدهیم، باید بگوییم: «فاطمهگونه». به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه (ع)، این روایت را تقدیم میکنیم به همه همسرانی که، چون فاطمه(س) در کنار مجاهدان راه خدا صبوری کردند؛ و به همه جانبازانی که، چون علی(ع)، عشق را پیش از جنگ و پس از جراحت، یکسان حفظ کردند.