گفت وگوی خواندنی با مادر "شهیدی که در قبر می خندید"

خاکریزها از مرز خاکی به پشت میز دانشگاه و ادارات نقل مکان کرده/ هدف دشمن تضعیف اعتقادات مردم است

مادر شهیدان حقیقی با اشاره به اینکه دسیسه‌ دشمن تضعیف اعتقادات مردم است، گفت: باید بدانیم جنگ تمام نشده و تنها لباس جنگ عوض شده؛ خاکریزها از مرز خاکی به پشت میزهای مدارس، دانشگاه و ادارات نقل مکان کرده است.

کدخبر : 16086 | تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۴/۳۰|۰۸:۲۷

به گزارش فائزون؛ جنگ تمام نشده فقط لباس آن عوض شده، گلوله ها به قلم ها تبدیل گشته و خاکریزها از مرز خاکی به پشت میزهای مدارس، دانشگاه ها و ادارات نقل مکان کرده است. در آن زمان جنگ برای شهدا بسیار راحت بود چون صدای شنی تانک های دشمن آنها را از خواب بیدار و روشنایی گلوله های منور مسیر جبهه دشمن را برایشان مشخص می کرد ولی اکنون بسیار سخت و مشکل است. دشمن اگر بخواهد مملکتی را از پای درآورد اول با جنگ سرد بعد تحریم و جنگ گرم و جنگ نرم اقدام می کند که پایه و اساس مملکت را که جوانان هستند متزلزل کند.
آنها آمدند مواد مخدر، بی عفتی و بی حرمتی به شئونات اسلامی را ترویج دادند به خیال آنکه پیروز شوند و شروع کردند نسل جوان مخصوصا دانشگاهیان را کسانی که چشم امید رهبر و تمام ملت ایران به خصوص خانواده شهدا بودند، می خواهند لبه تیز شمشیر در برابر رهبریت قرار گیرد اما اگر این پرده از میان رود همه می شنویم ندای یکپارچه و یک صدای بیش از 230 هزار شهید را که می گویند: مواظب باشید در دام دشمن گرفتار نشوید.
اینها صحبت های مادر شهیدان محمود رضا و محمد رضا حقیقی(مادر "شهیدی که در قبر خندید") در جمع کارکنان مرزبانی سیستان وبلوچستان است که برای اولین بار راهی زاهدان شده است.
صغری نان پرداز در گفت وگو با خبرنگار ایثار و شهادت عصرهامون با بیان اینکه یاد و خاطره شهدا را نباید از یاد برد، اظهار کرد: قامت رسای شهدا در زیر شن های تانک دشمن له شد آنها سردادند تا ما سربلند باشیم، از پا افتادند تا ما پا بگیریم و قامت های آنها به ضرب سر نیزه های دژخیمان تکه تکه شد تا ایران و ایرانی در برابر تمامی دنیا بایستد و فریاد هیهات من الذله سر دهد.
وی گفت: شهدا در مکتب اهل بیت علیهم السلام رشد کردند، افرادی بودند که همه با هم یکی شده و در مقابل تمام کشورها ایستادند تا در جنگ نابرابر پیروز شویم.
مادر شهیدان حقیقی ادامه داد: باید بدانیم جنگ تمام نشده و تنها لباس جنگ عوض شده؛ گلوله ها به قلم تبدیل شده و خاکریزها از مرز خاکی به پشت میزهای مدارس، دانشگاه و ادارات نقل مکان کرده است.
وی با اشاره به اینکه دسیسه‌های دشمن برای تضعیف اعتقاد ما است، بیان کرد: ما
مادر شهیدان حقیقی هنگام دیدن پیشانی بند خونین شهید گمنامی از دوران هشت سال دفاع مقدس: فکرش را نمی کردم روزی کیلومترها راه را به سمت زاهدان سپری و سربند خونین شهید گمنامی را زیارت کنم.
 
با دشمن سازش نداریم، دشمن با مرزهای ما کاری ندارد دشمن امروز قصد بمباران عقاید ما مخصوصا جوان‌ها را در نظر دارد و می‌خواهد نسل جوان ما را در مقابل رهبری قرار دهند باید هوشیار باشیم و فریب دشمنان را نخوریم.
 
 
پسرانم قامتی رشید مانند قدبلندترین والیبالیست کشور داشتند
در ادامه اما باید گفت اولین بار که عکس شهید حقیقی را با نام شهیدی که در قبر می‌خندد دیدم؛ باورم نمی‌شد روزی قسمت شود و افتخار صحبت با مادر این شهید را پیدا کنم؛ اما به لطف خداوند این افتخار حاصل شد و استقبال از مادرشهیدان با پیشانی بند خونین شهید گمنامی از دوران هشت سال دفاع مقدس، همه مان را متحول کرده بود از همه بیشتر مادری را که یاد فرزندانش افتاده بود و مدام پیشانی بندی که با نام "یامهدی ادرکنی" مزین شده بود را بر دیده کشیده و اشک از چشمانش سرازیر بود؛ در نجواهای عاشقانه اش شنیده می شد که پیشانی بند پسران من هم این گونه بود؛ فکرش را نمی کردم روزی کیلومترها راه را به سمت زاهدان سپری و سربند خونین شهید گمنامی را زیارت کنم.
 

وی در ادامه سخنانش به بیان خاطراتی از دو فرزند شهیدش پرداخت و گفت: پسرانم قامتی بلند و رشید داشتند مانند قدبلندترین والیبالیست کشور؛ روزی که به ما اطلاع دادند محمود رضا مجروح شده، صبح روز بعد عازم یکی از استان ها بودیم چون محمودرضا را اعزام کرده بودند به دنبال آدرس می گشتیم که اطلاع دادند محمدرضا را آورده اند سردخانه بیمارستان حضرت امام (ره) هر دو با هم؛ برای دیدن جنازه راهی سردخانه بیمارستان شدیم. به محض ورود دیدیم كه در دو قسمت نزدیک بیست و چند شهید را به شكل هرمی روی هم گذاشته اند، پس از اینکه 6-5 جعبه که حامل پیکر مطهر شهدا بود رد کردم ناخودآگاه ایستادم توان حرکت نداشتم پدرشهید که آمد گفت چرا ایستاده ای وقتی وارد شدیم جعبه ای که برای فرزندانم در نظر گرفته بودند استاندارد بود اما برای عزیزانم کوچک بود؛ محمدرضایم را فشرده بودند تا در جعبه جای بگیرد صورتش غرق برفک سردخانه بود وقتی در جعبه را باز کردند خم شدم صورت بر صورت محمدرضا گذاشتم دلم طاقت نیاورد اول صورتش را بوسیدم باز هم آرام نگرفتم پیشانی اش را بوسیدم آرام نگرفتم به یاد امام حسین(ع) افتادم صورت بر صورت محمدرضا گذاشتم وآرام شدم؛گفتم حتما حکمتی بود که صورت بر صورت علی اکبر نهادی، یا حسین(ع) تو می دانی دشمنان ایستاده اند ببینند خانواده شهدا شکسته شده و اظهار پشیمانی می کنند تو مگذار این اتفاق بیفتد مانند سرو بلند شدم.
 
 
ماجرای خندیدن شهید در قبر
صغری نان‌پرداز
نان پرداز: جعبه ای که برای پیکر فرزندم آورده بودند کوچک بود، پسرانم قامتی بلند و رشید داشتند مانند قدبلندترین والیبالیست کشور.
 
ادامه می دهد: لحظه ای كه محمدرضا را كنار قبر گذاشتند و در جعبه را باز كردند همه آمدند و از شهید خداحافظی گرفتند، من یک مفاتیح گرفتم و خواستم تا قبل از اینكه پیكر شهید را وارد خاک كنند یک زیارت عاشورا بخوانم. گوشه ای دورتر از قبر نشستم و مشغول زیارت عاشورا بودم كه شهید را بلند كردند و در قبر گذاشتند همین كه من رسیدم به «السلام علیك یا اباعبدا…» یک دفعه شنیدم كه پدرش با صدای بلند می گفت: مادرش را بگویید بیاید. ابتدا تصور كردم بخاطر آخرین لحظه ی دیدار و وداع با فرزندم مرا صدا می زنند، كه من گفتم رویش را بپوشانید كه یک دفعه پدر شهید و تمام جمعیت یک صدا فریاد زدند: «شهید دارد می خندد»ولی آن لحظه بنده باور نكردم، گفتم شاید احساساتی شده اند. آخر مگر می شود جسدی كه چهار روز در سردخانه بوده و گردنش به حدی خشک بود كه ما مجبور شدیم برای در آوردن پلاک، زنجیر را پاره كنیم چطور ممكن است بخندد. در آنجا یاد این شعر شاعر افتادم كه می گفت: «روزی كه تو آمدی ز مادر عریان/ مردم همه خندان و تو بودی گریان/ كاری بكن ای بشر كه روز رفتن/ مردم همه گریان و تو باشی خندان».
 
چطور به این خنده یقین پیدا كردید؟
با کمی مکث بیان می کند: چند روز بعد از مراسم، عكس های قبل از خاكسپاری و لحظه خاكسپاری به دست ما رسید. آنها را كه كنار هم می گذاشتیم، همه نشان از واقعیت این قضیه می داد.
اما آنچه باعث یقین بیشتر شد این بود كه سه روز پس از خاكسپاری محمدرضا را در خواب دیدم؛ گفتم: محمدرضا، مگر تو شهید نشدی؟ گفت:«بله» گفتم: پس چرا خندیدی؟ گفت: «من هر چیزی را كه در آن دنیا و این دنیا بهتر از آن و بالاتر از آن و قشنگ تر از آن نیست، دیدم به همین دلیل خندیدم.» این جمله را كه گفت از خواب بیدار شدم.
 

بعد از مدتی حضرت آیت الله حائری شیرازی رحمت الله علیه اهواز آمدند و فرمودند چه چیزی بالاتر از وجه الله.
 
بازگشت محمودرضا بعد از 13 سال مفقودی
محمود سال 65 شهيد شد و جسدش 13 سال بعد در سال 78 برگشت. وقتی تابوت را باز كردیم هیچ چیزی نبود جز یک جمجمه و تعدادی استخوان دست و پا و یک بادگیر آبی رنگ كه تن محمود بود و یک پلاک كه با همان پلاک شناسایی شد.
به گزارش عصرهامون شهید محمدرضا 14 آذر سال 1344 ساعت 10 صبح در اهواز متولد شد و در 21 بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در حالی كه جزو نیروهای خط شكن بود در فاو و حاشیه اروند به شهادت رسید و روز 24 بهمن در حالی كه لبخند بر لبهایش نمایان بود، در آغوش خاک قرار گرفت.

انتهای پیام/

ارسال نظر






captcha
ارسال